ها؟

دو سه روز پیش تولد پدر بود، برای اولین بار بهش گفتم دوستت دارم :> وای خیلی حس خجالت داشتم چون فکر میکردم خیلی لوسه.. ::))) البته از تو تلگرام!! بعد کلا عوض شده، بهم میگه عزیزم!!! ::)))) 
خیلی به فکر ما بوده همیشه و تصمیمی رو گرفته که همیشه ی خیر زیادی به ما برسه از وسط بیابون زندگی، به شدت منطقی هست بابام. نظامی هم بوده و از اون خفن منظم ها بوده و الانم هست. خلاصه یاد بعضی وقتها که میافتم که به طرز بدی اذیتش کردم دلم میگیره. خدایا ... دیگه نرم تو اون فاز .. 


+ ... دو سه روز بارون اومد و سرد شد و منم لخت گشتم و میوه و سبزی هم که کم میخورم و زارتی سرما خوردم ... الان دوست دارم دستم رو بندازم دور گلوم و خرخره ام رو بکنم اینقدر که بد شده وضعیتش... 


+ ی بخش زیادی از کارای اینجام رو کردم، هفته ی دیگه میدترم دارم و باید تعطیل کنم و بشینم اون رو بخونم و ی گزارش هم باید بدم به استاد راهنمام ... 


+ اینقدر مریضم که نه حال کار دارم و نه حال رفتن به خوابگاه ... نشستم دکلمه های شاملو رو گوش میدم و تق تق تایپ میکنم و منتظرم ممد یا متی بیان و بریم بخوابیم.. 


+ از میزم عکس گرفتم که بگم منم میز دارم :)) .. خراب ماست و بادمجون شدم


+ وای نیکا رو باید میدیدید ... :> رفتم اوردم ببینید.


+ از وبلاگ قبلی ی رفیقی با ما اشنا شد که نشسته  و خونده برای ارشد.. من الگوش بودم :)) ... چند ماه ی بار بهم پیام میداد و زنگ میزد و منم با اغوش باز کمک کردم .. امروز ببینید چی گفته بهم ... خداکنه همینجا قبول شه ی شام تپل ازش بگیرم .. 


+ نل وبلاگ نزدی؟



منبع این نوشته : منبع
بوده